تبليغاتX
Nothing else matters

Nothing else matters

راستی آرامش است!                                            straightness is calmness                                                                   

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت19:59توسط سعید |

به نظرت من ظرفیتم کمه؟

آدم ضعیفیم که میگم دیگه نمیخوام؟

.:نچ

من دارم اشتباه می کنم که میگم برو بابا؟

.:نچ

پس نکنه من مجبورم بمونم؟!

.:نچ

پس می تونم برم گم شم؟

.:نچ

فک کنم کسی حواسش نباشه،رود خونم اینقد آب داره که دیگه نیام بالا!

نظرت چیه؟

.:نه

زهرمار!

یعنی چه آخه؟فایدش چیه؟میرزه رنجش به لذتش؟به خدا نمیرزه!

اصلا می خوام برم ببینم این خدا کجاس؟

احمقم؟

به خودم مربوطه!

به خدا هم مربوطه!

نیست؟چه بهتر!

پس فقط به خودم مربوطه!

فقط خودم!

پس به نظرت آدم بی شعورو احمقیم که تو این شرایط به رودخونه فکر میکنم .آره؟

.:اوهوم!

 دیگه حوصلشو ندارم!میفهمی؟حوصلشو ندارم!

حتی الکیم نیست!

پس اگه هم احمقم باز بهتر که نباشم!


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت22:44توسط سعید | |

دیشب مردی دختری را در خیابان کشت!
هیچکس مرد را ندید!
هیچ کس هم دختر را ندید!

+نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت16:58توسط سعید | |

فریاد هایی که تنها صداش داره گوش خودمو کر میکنه داره دیوونم میکنه...

خوبه که بقیه هم زیاد نمیشنون

وگرنه فریادهای اونا هم...

خودمم دیگه حوصله ی خودمو ندارم...!

حوصله نوشتن های تکراری رو هم ندارم.......

....

...



+نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت22:22توسط سعید | |

تمام صورت های نگاهم را آخرین بار در کنار آن پل برایت جا گذاشتم

تمام یرگه های خاطراتمان را در زباله دانیه کنار پل ریختم

تمام سرمای دستانت را دست باد سپردم

تمام نگاه های سنگینت را به روی سنگفرش پل انداختم


و تمام حرف های گفته ی مان را به دل تو و آسمان آن رود سپردم

اما حرف های نگفته ام را چه کنم؟

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت14:46توسط سعید | |

بوی عیدی

بوی توپ

بوی کاغذ رنگی


بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب


برق کفش جفت شده تو گنجه ها


ترس  نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه


بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب


یادش بخیر!

دیگه هیچ کدوم نیست تا باهاشون خستگیمو در کنم!

 پ.ن:اینم از 89!

به قول یکی امسال اون روز خوب میاد!؟

+نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت11:3توسط سعید | |

ماجرا از نود سالگی مادر بزرگ شروع شد.یک روز خواهر بزرگ من متوجه شد که مادربزرگ با یک مرد حرف میزند.در روزهای بعد نوجوان ها و جوان های خانواده ُپنهانی گفت و گوهای ئروتیک مادربزرگ را گوش میکردند.مادر بزرگ جزئی ترین مسائل را بدون هیچ ابایی بلند بلند بیان میکرد.گاهی با مردش دعوا می کرد و اغلب عشق بازی میکرد.

پدر و مادر بعد از یک جلسه ی خانوادگی تصمیم گرفتند مادربزرگ را داخل یکی از اتاق ها زندانی کنند.مادربزرگ که به اتاق اسباب کشی کرد.جوان ها و نو جوان های خانواده در خدمت گذاری به او از هم سبقت میگرفتند و مدام دم در اتاقش فال گوش می ایستادند.پدر و مادر این بار تصمیم گرفتند انباری گوشه حیاط را به مادر بزرگ بدهنده و قرار شد هیچ کسی غیر از مادر سراغ مادر بزرگ نرود.

بعد از چند شب که تقریبا همه مادر بزرگ را فراموش کرده بودیم یک شب که پدر نبود با صدای فریاد و نعره ی مادر بزرگ که خدا و مادرش را صدا میزد همه به طرف انباری دویدیم.مادر قبل از همه وارد انباری شد و لولای  در انباری را از داخل انداخت.مادر بزرگ مرتب داد میزد:خدا کمکم کن مردم.ما پشت در ایستاده بودیم و مطمئن بودیم مادر بزرگ دارد میمیرد.خواهر بزرگم گریه میکرد و خودش را آماده میکرد تا عمه ام را خبر کند.کم کم فریاد های مادر بزرگ به ناله های کش دار تبدیل شد و بالاخره ساکت شد.وقتی مادر بیرون آمد برادر بزرگم پرسید:مرد؟مادرم گفت:نه زایید. 

"بلقیس سلیمانی"

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت12:24توسط سعید | |

وقتی فهمید چه کسی قاتل زنش است همه ی خشمش یکجا فرو نشست.زن زیبا و دوست داشتنی اش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود.همان جلسه ی اول دادگاه قاتل را بخشید.در پاسخ به دیگران گفت جان آدمها برابر نیست و این توهین به مرده ی زنش است که به ازای جان او این مردک را بکشد.همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت!

"بالقیس سلیمانی"

+نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت22:34توسط سعید | |

تعارضهای زندگی کممون بود،حالا استرس رو هم باید در لحظه ها ی مختلف و به انواع متفاوت تحمل کنیم!!


+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت20:55توسط سعید | |

چون چرخ به کام یک خردمند نگشت      

                              تو خواه فلک هفت شمر خواهی هشت

چون باید مرد و آرزوها همه هشت

                              چه مور خورد به گور چه  گرگ به دشت


این سبزه که امروز تماشاگه توست فردا همه از خاک تو بر خواهد رست!


می نوش ندانی ز کجا آمده ای!

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت...

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت22:56توسط سعید |